هرگاه مرگم فرا رسید مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند در تاریکی زندگی کرده ام هرگاه مرگم فرا رسید چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه او بوده ام هرگاه مرگم فرارسید دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند هرگز به او نرسیده ام قالبی از یخ بر سر مزارم قرار دهید تا با طلوع آفتاب بجای معشوقم برای من بگرید نامم را بر روی سنگ قبرم ننویسید چون میخواهم فراموش شوم گوش هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چه زخم زبان ها که نشنیدم قلبم را باز بگذارید تا همه بدانند چه خون دلها که نخورده ام به معشوقم بگویید اگر نتوانستم در مراسم عروسیش شرکت کنم با به پا ساختن حجله ی عزا به عهد خود وفا کرده ام میروم دور از تو با دیار خویش خلوت کنم
